آروشاآروشا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
آرشینآرشین، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

مادرانه ای برای دخترم

و اما واکسن یکسالگی

      شب سه شنبه برای تبریک روز پدر به خونه آقا جون و بعد بابا جون رفتیم. سه شنبه تعطیل بود و من و شما خونه باباجون موندیم. خدا همه پدر و مادر ها رو حفظ کنه. دست مامانی هم  دردنکنه. از اونجائیکه تصمیم گرفتیم واکسن شما رو روز چهارشنبه بزنیم تا من بتونم روزهای بیشتری رو با شما باشم. مامانی زحمت کشیدن و با ما به خونمون اومدن. از همین جا به بهانه دستهای مهربونش رو می بوسم. همیشه خدا رو به خاطر داشتنشون هزاران مرتبه شکر میکنم. امیدوارم ما هم بتونیم پدر و مادر شایسته ای برای شما باشیم.      فرشته کوچولوی من روز چهارشنبه به همراه بابایی رفتیم و واکسن یک سالگیت رو زدی. فکر نمیکردم بتونی به ...
24 ارديبهشت 1393

پرنده

  فرزندم : مانند پرنده ای باش که روی شاخه سست وضعیف لحظه ای می نشیند، آواز می خواند و احساس سرما می کند شاخه می لرزد ولی با این حال به آواز خواندن خود ادامه می دهد زیرا مطمئن است که بال و پر دارد     ...
24 ارديبهشت 1393

تولد تولد تولدت مبارک

نگاهت را قاب می گیرم ، در پس آن لبخند  که به من. شور و نشاط زندگی می بخشد بهانه زندگیم تولدت مبارک       پرنسس کوچولوی من، امروز روز تولدت و اولین روزی بود که بیشترین قدمهات رو برداشتی. امروز برای اولین بار از وسط پذیرایی تا در خروجی به تنهایی راه رفتی. نمی تونم برات توضیح بدم که دیدن این صحنه چقدر لذت بخش و هیجان انگیز بود. خودت هم کلی خوشحال و هیجان زده شده بودی. چه روزای قشنگی رو پیش رو داری! چه احساسات زیبایی درونت متولد میشه  و چه  دنیای متفاوتی در راهه! الهی همش به خیر و نیکی.       هفته گذشته با بابایی دو تا کیک گرفتیم و به خونه بابا جون و مامانی و بعد آقا...
19 ارديبهشت 1393

عشق زیبای من

آروشا عشق زیبای من   از وقتي که عاشق شدم فرصت بيشتري پيدا کردم براي اين که پرواز کنم فرصت بيشتري براي اين که پرواز کنم و بعد زمين بخورم و اين عالي است هر کسي شانس پرواز کردن و به زمين خوردن را ندارد تو اين شانس رو به من بخشيدي متشکرم شل سيلور استاين ...
18 ارديبهشت 1393

کم کم داری بزرگ میشی

   عزیز دلم، دیگه کم کم داری بزرگ میشی و برای خودت خانومی شدی. قربون محبت کردنت. هر وقت میخوای محبتت رو به کسی نشون بدی سرت رو محکم می چسپونی بهش.  اولین کلماتی که گفتی و کمی با مفهوم و قابل درک تر بود . د د د و ماما بود.      الان هم که نزدیک به یکسالت شده، خیلی سعی میکنی حرف بزنی. تقریبا هر کلمه ای رو که بهت میگیم سعی میکنی تکرارش کنی. خیلی راحت کلماتی مثل آب، نون، جیگرم و ... رو بیان میکنی ولی فکر کنم کاربردشون رو هنوز نمیدونی. اگه چیزی هم از دستت بیفته با اون صدای بچه گونه قشنگت میگی اوفتاد وای که میمیرم برای اون لبهای غنچه شده بامزت .   عاشق صداتم، وقتی چیزی رو ادا میکنی دلم برات ضعف...
15 ارديبهشت 1393

راه رفتن فرشته کوچولوی من

   امروز، تنها 3 روز مونده به تولدت تونستی به تنهایی اولین قدمهات رو برداری. چقدر دیدن راه رفتنت با اون پاهای کوچولو لذت بخشه. با کلی تلاش روی پاهات می ایستی. به پاهات نگاه میکنی و با احتیاط  قدم برمیداری، مرتب زمین میخوری و دوباره سعی میکنی بلند بشی و تعادلت رو حفظ کنی. مصمم و با پشتکار.   آروشای عزیزم:  نفس مامان، پرنسس کوچولوی من، دوستت دارم. امیدوارم همواره قدمهات رو محکم و استوار برداری و روزهای زیبایی رو در پیش رو داشته باشی و توی زندگیت با امید و صبر به بالاترین جایگاه ها بررسی. شاد و سلامت باشی عروسکم.   ...
6 ارديبهشت 1393

ایستادن

   جیگر مامان، امروز یعنی 1 اردیبهشت 1393، برای اولین بار تلاش کردی که به تنهایی بایستی. خیلی بامزه و شیرین شده بودی. دستت رو به من میگرفتی و می ایستادی بعد دو تا دستتات رو از روی من بر می داشتی و خودت رو نگه     می داشتی. منکه از شدت خوشحالی و هیجان مرتب می خندیدم و بهت آفرین میگفتم . تو هم با اون دندونای سفید و خوشگل و بامزت مرتب ادای خنده رو در می آوردی و باعث می شدی بیشتر خندم بگیره. فدای شیرین کاریها و شکلک درآوردنات. امیدوارم همیشه پایدار و استوار باشی عزیز دلم.     ...
1 ارديبهشت 1393

نوروز 1393

سال 1393 ... کوچولوی خواستنی مامان اولین سال بودنت مبارک.    عزیزدلم سال 1393 هم از راه رسید. خدا رو به خاطر همه داده ها و نداده هاش، مخصوصا به خاطر داشتن کوچولوی نازنینی مثل تو شکر میکنم. پرنسس کوچولوی من، با اومدنت سال 1392 رو برای من و بابایی  پر از شادی و نور و برکت کردی. امیدوارم امسال هم همچون سال گذشته در کنار شما سالی پر از سلامتی و خوشبختی برای همه باشه.   امسال برعکس سال های گذشته، من و بابا به همراه آروشای عزیزمون در کنار سفره هفت سین اومدن سال نو رو جشن گرفتیم  و بعد از اون برای عید دیدنی به خونه آقاجون و عزیزجون و بعد باباجون و مامان جون رفتیم.   رفتن خونه اقوام و دید و بازیدیهای عی...
25 فروردين 1393

آتلیه

    بالاخره بعد از کلی پرس و جو تونستم یه آتلیه خوب برای گرفتن عکس از دختر خوشگلم  پیدا کنم. خیلی دوست داشتم تا قبل از اینکه دندونای خوشگلت در بیاد ازت عکس بگیرم. توی آتلیه برای گرفتن عکس ها و خندوندن شما، من و بابایی انقدر از خودمون شکلک درآوردیم و سر و صدا کردیم، که خودمون هم خندمون می گرفت. خانومی که از شما عکس می انداخت بهمون گفت نگران نباشین، اینجا این چیزا عادیه، همه بابا و مامان ها همین کارها رو میکنند. خلاصه از آتلیه که اومدیم بیرون انگار کوه کنده بودیم ولی کلی به هممون خوش گذشت. عکس های دختر خوشگلم هم خدا رو شکر خیلی خوب افتاده بود. عزیز دلم، چند تا از عکس های خوشگلت رو اینجا برات میزارم.   &nb...
21 اسفند 1392